bc

صدای جوی آب

book_age12+
1
FOLLOW
1K
READ
love-triangle
second chance
badboy
goodgirl
drama
mystery
coming of age
first love
friendship
friends
like
intro-logo
Blurb

همه چیز از یک سفر غیرمترقبه آغاز شد. وقتی تنها دوست دوران کودکی مادرم ،خاله هلن، اولین فرزند خود بعد از بیست سال زندگی مشترک را به دنیا آورد و ما برای دیدن این موجود خارق العاده راهی لندن شدیم. خود لندن که نه، یکی از مناطق ییلاق نشین اطراف لندن که معروف بود به اعیان نشین لندن. بله، خاله هلن، دوست مادرم بسیار ثروتمند بود و علاوه بر یک آپارتمان لوکس در لندن ، یک ویلای زیبا هم در ییلاق داشت. پدرم از آمدن اکراه داشت اما ذوق وصف ناپذیر مادرم از این اتفاق میمون و فرخنده اجازه ی مخالفت به او نداد و من و پدر مادرم راهی شدیم...

صدای جوی آب، صدای چالش های دختری به نام لاراست که در بچگی به طور اتفاقی به عمارتی در اطراف لندن می آید و در آنجا مادرش را از دست میدهد و تصمیم به ماندن در همانجا برای همیشه میگیرد و بعد ها با کسی در همان عمارت ازدواج میکند.

chap-preview
Free preview
شروع یک داستان بی پایان
همه چیز از یک سفر غیرمترقبه آغاز شد. وقتی تنها دوست دوران کودکی مادرم ،خاله هلن، اولین فرزند خود بعد از بیست سال زندگی مشترک را به دنیا آورد و ما برای دیدن این موجود خارق العاده راهی لندن شدیم. خود لندن که نه، یکی از مناطق ییلاق نشین اطراف لندن که معروف بود به اعیان نشین لندن. بله، خاله هلن، دوست مادرم بسیار ثروتمند بود و علاوه بر یک آپارتمان لوکس در لندن ، یک ویلای زیبا هم در ییلاق داشت. پدرم از آمدن اکراه داشت اما ذوق وصف ناپذیر مادرم از این اتفاق میمون و فرخنده اجازه ی مخالفت به او نداد و من و پدر مادرم راهی شدیم. سفر ما با کالسکه ی بزرگ و اعیانی عمویم، ویلیام و درشکه چی و پیشکار راه بلدش به خوبی و خوشی شروع شد.اما پس از یک روز حرکت ما متوجه شدیم که در ابتدای سفر مادرم از شدت ذوق برای دیدن دوست صمیمی اش و یک سفر هیجان انگیز پیش رو به گفته خودش ، به جای چمدان لباس های مسافرتمان ، چمدان لباس کهنه ها را برداشته است که در اولین توقف با جیغ و گریه متوجهش شد. چمدان را در یک خرابه خالی کردند و پدر مارا به سمت نزدیک ترین فروشگاه محلی برد تا از نو پرش کنیم. چند دست پیرهن برای مادر، چند کت و شلوار برای پدر و از آنجا که در اواسط تابستان بودیم چند پیراهن خنک هم برای من خریداری شد و بقیه ی خرید ها به شهر بعد موکول شد. هیچ نفهمیدم مادر از عمد این لطف را به من و خودش و این ظلم را به پدر کرده بود یا نه ولی دلم برای پدر می سوخت که نه راه پس داشت و نه راه پیش. قرار ما در این سفر طولانی از شهر سردمان استکهلم به سمت لندن پس از رسیدن به هر شهر، پیدا کردن بزرگترین خرت و پرت فروشی بود برای مادر. واقعا شک داشتم دیگر پولی برای پدرم باقی مانده باشد ولی ظاهرا او همسرش را خوب شناخته بود و مقدار زیادی پول برداشته بود پس از چند روز کالسکه رانی در هوای زیبای تابستان به ویلای شگفت انگیز خاله هلن رسیدیم. از مناظر اطراف و رودخانه ای که به ابشاری ختم میشد و از عمارت چهار طبقه خاله هلن دیگر نمی گویم. من شیفته ی این ییلاق نشین شده بودم. سرم مثل فرفره می چرخید و همه چیز مثل یک رویا بود. خاله هلن و ندیمه هایش به استقبال ما آمدند و همسر خاله که گویا دوستی دیرینه ای نیز با پدرم از دوران دانشکده داشتند ، به گرمی از ما استقبال کرد. ما از کالسکه رویایی عمو ویلیام که پیاده می شدیم مطمئنم که همه ی خدمه فکر میکردند که ثروتمند تر از شوهر خاله هلن هستیم. اما حیف که کالسکه مال ما نبود و درواقع عموی سخاوتمند بی زن و همسری داشتیم که در سن پیری به کالسکه ی اعیانی اش احتیاج چندانی نداشت. پس از پیاده شدن از کالسکه تنها چیزی که ذهن من را مشغول خودش کرده بود، منظره ای بود که طبقه ی چهارم خانه ی خاله میتوانست داشته باشد. مشتاق بودم که ببینم آن بهشت از بالا چگونه بود؟ به همراه پدر و مادرم به اتاق مهمان راهنمایی شدیم تا لباس هایمان را عوض کنیم و کمی خستگی در کنیم که خاله هلن با صدای بلند دوباره فرا خاندمان. سوفیا سوفیا، سر توماس... صدای خاله واقعا بلند بود. حتم دارم در کل عمارت شنیده میشد. پدر و مادرم سراسیمه به بیرون از اتاق رفتند و من هم پشت سرشان دویدم. در اغوش خاله چنان کودک زشت و سیاهی بود ک نمیتوانید تصور کنید، فقط دعا دعا میکردم که از من نخواهند در آغوشش بگیرم. با خودم میگفتم که حتما پسر است تا اینکه خاله وسط هیاهو ی مادرم و ندیمه ها چیزی گفت که شوکه شدم. خاله گفت: سوفیا ، دختر زیبای من را ببین. اسمش را کاترینا گذاشته ایم. نظر تام ،همسرم ژاکلین بود اما من گفتم کاترین هم زیباست و همین شد، به جای ژاکلین شد کاترین. ها ها ها ها. دختر زیبای من کاترین. من و مادر نگاه کوتاهی به هم کردیم و مادر گفت واقعا اسم زیباییست. پدرم به سختی جلوی خنده اش را میگرفت و خودش را مشغول تماشای تابلو های روی دیوار کرده بود. همینکه عمو تام آمد و مارا برای صرف ناهار به اتاق دیگر راهنمایی کرد یک ندیمه آمد و کاترین زیبا را از خاله هلن گرفت و رفت. خاله هم مانند دیگر زن های اشرافی و ثروتمند ، شیر دادن کودکش را به ندیمه ای سپرده بود مخصوصا که به گفته مادر در سنین بالای چهل سال زنان عموما شیر کمتری برای تغذیه نوزادانشان دارند و خاله حدودا چهل و پنج ساله بود. پس از صرف ناهار و کمی خوش و بش با اهالی دیگر خانه ی خاله که مجموعا بیست نفری میشدند و مادر همسر خاله و دیگر خواهر و برادر های مجرد و متاهلش به همراه همسر و بچه هایشان بودند، ما دوباره به اتاقمان راهنمایی شدیم و من از میان سخنان پدر و مادرم متوجه شدم که سر تام، شوهر خاله هلن، بزرگترین فرزند پدر و مادر ثروتمندش است و دیگر خواهر و برادر هایش ارث چندانی از این ثروت نمی برند اما سر تام بسیار سخاوتمندانه همه را کنار خودش نگه داشته است و بعد از پدرش برایشان پدری میکند و تمامی نیاز هایشان را به نحو احسنت برطرف میکند. از طرفی ، آن ها هم طبق یک قانون نانوشته همگی با مهربانی کنار هم به زندگی مشغولند و احترام شوهر خاله را به طرز عجیبی نگه میدارند«. قدر دانی چیز زیباییست. »پدرم این را درمورد این خانواده گفت و چشمانش را بست. من هم کنار پدر دراز کشیدم و مادر هم در آن طرف پدر دراز کشید. هوا کمی گرم بود و خنکی ملحفه خیلی می چسبید. کمی دست و پایم را تکان دادم تا خنکی را بیشتر حس کنم و به پدر گفتم:«من خسته نیستم. بروم بیرون.» پدر گفت که کمی خستگی در کردن بد نیست اما حوصله ی اصرار های من را ندارد و میداند که بی خیال نمی شوم پس بروم یک گشتی بزنم و زود برگردم و استراحت کنم تا برای بعد از ظهر انرژی داشته باشم و از خانه هم خارج نشوم. تشکر کردم و پاورچین پاورچین بیرون رفتم. کمی در طبقه ای که بودیم قدم زدم و درون اتاق هایی که درشان باز بود سرک کشیدم. ما در طبقه دوم بودیم و دلم میخواست از طبقه چهارم مناظر اطراف را ببینم پس از راه پله های وسط خانه، بالا رفتم. در راه پله با دختری هم سن و سال خودم مواجه شدم که مرا به نام صدا زد، لارا؟ اینجا چه کار میکنی؟ مگر نمیخواستی استراحت کنی؟ دختر لباس مخملی صورتی رنگ زیبایی پوشیده بود و حدس میزدم ک برادر زاده ی عمو تام باشد. دستپاچه گفتم چرا ولی خوابم نبرد، گفتم از پنجره ی طبقه بالا نگاهی به منظره های اطراف کنم. با لبخندی گفت بیا من نشانت میدهم و با خنده ریزی دستم را گرفت و کشید. اسمش را پرسیدم که گفت من سلین هستم و پرسیدم با خاله هلن چه نسبتی دارد که گفت او دختر کوچکترین برادر عمو تام ، سر ویلیام است و یک برادر کوچکتر دارد و به همراه پدر و مادرش در این عمارت زندگی میکنند. او گفت عمو تام فقط در تابستان به همراه خاله هلن به دیدارشان می آید و بقیه سال را به همراه عمو های دیگرش سر لوکاس و سر موریس و خانوادشان به کار های مزرعه ی بزرگ خانوادگیشان میرسند. او گفت حتی خودش هم که تنها پانزده سال دارد در کار ها بسیار کمک میکند و حتی گاهی حساب هارا هم بررسی میکند. سلین دختر با سوادی به نظر میرسید. بدون کوچکترین سرو صدایی به کنار بزرگترین پنجره ای که تا بحال به عمرم دیده بودم در انتهای پلکان و در وسط دیوارطبقه چهارم رفتیم .این پنجره متشکل از تعداد زیادی پنجره های کوچکتر مربعی شکل بود که در کناره ها به رنگ های زیبایی تزیین شده بود. از آنجا جنگل زیبایی که من متوجهش نشده بودم با درختان انبوه و جنب و جوشی وصف نا پذیر پیدا بود. آبشار و رودخانه نیز بی نهایت دل انگیز بودند پل سنگی نیم دایره ای برروی رودخانه عمارت را به جنگل وصل میکرد و حتم داشتم اسب سواری در جنگل میتواند قشنگ ترین ماجرا جویی دنیا باشد برای من. محو تماشای منظره ی بی نهایت زیبای روبرویم بودم ک سلین گفت: «نگاه کن، پسر عمویم از لندن بازگشته. اون خوش تیپ ترین و با وقار ترین پسر این اطراف است. در تمامی این خاندان کسی به سطح تحصیلات او نرسیده است. دارد دکتر میشود و از همه مهمتر، با یک خانواده اشرافی در حال وصلت است که برایش ثروت بسیار زیادی به همراه خواهد داشت. » پسری که سلین به او اشاره میکرد تازه از کالسکه لوکسش پیاده شده بود که ناگهان بالا را نگاه کرد و سلین برایش دست تکان داد. من جا خوردم. کاملا فراموش کرده بودم آن پنجره بزرگ مثل یک ویترین عمل میکند برای ما. من هم به نشانه ادب سری تکان دادم و او که به نظر مرد فروتنی می رسید کلاهش را برداشت و برایمان تکان داد و با لبخند با جستی به داخل عمارت پرید. من به دنبال سلین بی اختیار به سمت طبقه اول دویدم و به استقبال پسر عموی تازه معرفی شده رفتیم. از آنجا که وقت استراحت همه بود، این فقط من و سلین بودیم ک به استقبال می رفتیم. پس از ما ندیمه ی چاق و فربهی با سرعت از در یکی از اتاق های همکف وارد شد و با صدایی نه چندان آرام فریاد زد : « تئودور، پسر عزیزم, میروم مادرتان را صدا کنم و مژدگانی بگیرم.» و تئودور خندید و گونه سلین و دست مرا بوسید و گفت : «شما باید دوست جدید سلین باشید ، او دوستان زیادی دارد، به خانه ما خوش آمدید ، امیدوارم سلین میزبان خوبی برای شما باشد.» سلین خندید و گفت :« هم بله و هم نه، او دوست جدید من هست اما من او را به اینجا دعوت نکرده ام. او دختر دوست صمیمی خاله هلن است. از استکهلم برای دیدن کاترین کوچولو به اینجا آمده اند و مهمان ویژه خاله هلن هستند.» تئودور با روی گشاده ای گفت: « که اینطور، به هرحال خوش آمدید، اینجا را خانه خودتان بدانید، من دیگر بروم به اتاقم.» و چمدان سایز متوسطش را از پیشکار گرفت و به طبقه دوم رفت که از صدایی که می آمد میتوان نتیجه گیری کرد که مادرش را نیز در طبقه دوم ملاقات کرده است. در آن بعد از ظهر، من و سلین از همه جدا ناپذیر بودیم، از تمامی اتاق های خالی عمارت دیدن کردیم. من متوجه شدم که در طبقه دوم عمارت ،خاله هلن و پدر و مادر تئودور به همراه دختر بسیار زیبایشان پاتریشیا و پسر دیگرشان که اتاقش خالی بود و به لندن رفته بود، مستقر هستند. در طبقه سوم، پدر و مادر سلین و دیگر عمو و زن عمویش به همراه بچه های قد و نیم قد زیادشان که من متوجه تعدادشان به طور کامل نشدم زندگی‌ میکردند. سلین و پاتریشیا اتاق های زیبایی به رنگ صورتی و بسیار شبیه به هم داشتند که به شدت شبیه اتاق دوقلو ها میرسید، اتاق سلین دقیقا بالای اتاق پاتریشیا بود. من بسیار دوست داشتم تا در اتاق سلین بمانم اما نمی توانستم این را خودم درخواست کنم. مدتی را در اتاق سلین نشستیم تا سلین گفت که کتابخانه بزرگ عمارت را امروز ندیمه ها خاک روبی میکنند و بد نیست که سری بزنیم. کتابخانه در آن سوی حیاط و در ساختمان دو طبقه شیشه ای بود. به سمت دیگر حیاط رفتیم و من یادم آمد که پدر از من خواسته بود که از ساختمان خارج نشوم اما پدر درک میکرد که من عاشق کتاب ها هستم. در بیرون از ساختمان شیشه ای گلخانه ای به همراه آب نما قرار داشت و بلبل ها نوای زیبایی را شروع کرده بودند اما به محض عبور از در ساختمان شیشه ای ، سکوت مطلقی حکم فرما میشد که بسیار لذت بخش بود. پس از عبور از طبقه اول ساختمان که بیشتر مکان برقراری کلاس های درسی بچه های خانواده بود و سلین میگفت که در اینجا معلم های خصوصیشان به او و پاتریشیا علوم مختلف را یاد میدهند وارد طبقه دوم شدیم که پر از قفسه های بزرگ کتاب بود. از سلین پرسیدم که آیا کتاب های مصور هم دارند؟ و سلین من را به سمت قفسه کوتاه قدی راهنمایی کرد که پر از مجله های مصور بود. من یکی دو تا از آن را برداشتم که ندیمه ای آمد و به ما خبر داد که پدر و مادرم دنبال من میگردند. سراسیمه به سمت عمارت اصلی دویدم و سلین از عجله ی من تعجب کرد، اما او هم به دنبالم شروع به دویدن کرد. نم باران شروع به باریدن کرده بود و دویدن بر روی چمن های حیاط را سخت میکرد اما من از گلی شدن کفش هاو لباسم هیچ عبایی نداشتم. اما سلین داشت و سرعتش را کم کرد و از روی سنگ فرش ها شروع به آمدن به سمت عمارت کرد و من با نگاهی به او خندیدم و سرعتم را بیشتر کردم. در لحظه ای که میخواستم وارد عمارت شوم ناگهان پایم سر خورد، خودم را به سختی جمع و جور کردم اما سر خوردنم ادامه داشت تا در آغوش مردی بلند قد و چهارشانه فرود آمدم. سلین پشت سرم وارد شد و فریاد زد عمو بش ، چکار کردین؟ و من گفتم :« نه نه ، من خودم لیز خوردم، ایشون من رو نجات دادند.» سلین دست من را گرفت و به سمت خودش کشید و گفت عذر خواهی میکنم لارا ی زیبا ، لطفا به همراه من به طبقه بالا بیایید. و کاملا عمو بش را نادیده گرفت. من از عموی سلین تشکر کوتاهی کردم و به همراهش رفتم. پدر در راهرو منتظرم بود اما از مادر خبری نبود. با معذرت خواهی به سمت پدرم رفتم و او گفت : «میدانم، ندیمه گفت که به کتابخانه رفته بودی، دوستت را معرفی نمیکنی؟» سلین جلو آمد و خودش را معرفی کرد و پدرم از ما خواست که برای مهمانی غیر منتظره ی عصر که دقایقی دیگر شروع میشد حاضر شویم. سلین پرسید کدام مهمانی ؟ و پدرم گفت که خاله هلن و مادرم ترتیب یک مهمانی رقص شامگاهی به افتخار ورود ما را داده اند تا با اهالی اطراف آشنا شویم و ما باید سریع باشیم و نگاه عجیبی به لباس ها و کفش هایم کرد که گلی بودند. از او پرسیدم که مادر کجاست و جواب داد که با خاله هلن و دیگر خانم ها در حال آماده شدن هستند در سوییت بزرگ خاله هلن و ماهم باید به آن ها ملحق شویم. به پدر گفتم که اگر می خواهد میتوانم لباسش را حاضر کنم و او گفت که در ابتدا با عمو تام به اطراف سری میزنند و ترجیح میدهد خودش لباسش را حاضر کند و تشکر کرد. عمو تام لحظه ای بعد از طبقه همکف پدرم را صدا زد و من نگاهی به پایین کردم که ببینم عمو بش هنوز آنجاست یا نه ، اما نبود.

editor-pick
Dreame-Editor's pick

bc

His Unavailable Wife: Sir, You've Lost Me

read
10.3K
bc

The Lone Alpha

read
125.4K
bc

Secretly Rejected My Alpha Mate

read
35.5K
bc

The Luna He Rejected (Extended version)

read
611.6K
bc

Claimed by my Brother’s Best Friends

read
816.7K
bc

Bad Boy Biker

read
8.7K
bc

The CEO'S Plaything

read
19.2K

Scan code to download app

download_iosApp Store
google icon
Google Play
Facebook